شانه به شانه تا جهنم
حوای من که باشی
می توانی هرچقدر دلت خواست
سیب بچینی
بگذار از همه جا بیرونمان کنند
حوای من که باشی
خدا به کیش ابلیس درآید حتی
دوزخ هم اگر
هفت آسمان بسوزد
تو را بهشت خواهم ساخت
باریکه ی نور در دل تاریک من
دیشب همکلام خویش بودم . پشت به من نشسته و به حرفهایم گوش می سپرد. گله می کردم از چرایی ظلم این زندگی که نه به گاهی ونه به ناگاهی ، روی خوش به نقاب می برد و شعف دیدار رخسار خندان به طالع نحسمان می کشاند . به آرامی روی بر من کرد و در چشمانم نگریست و خواند : زندگی به کسی که پندار محکوم شدن بدان دارد خوشرویی نمی کند . کسی خوش خواهد زیست که عاشق به زندگی باشد. این را گفت و رفت. من ماندم و تنهایی و تاریکی و آوار کلامش که اشکهای گداخته بر سردابه ی گونه ام جاری ساخت.
درست می گفت زندگی هیچگاه تبسمی بر محکومی چون من نشان نخواهد داد. چنان اگر بمانم و نگریزم از خویشی ی چنین ، تنها لحظه ی خوش من همان لحظه ی مرگم خواهد بود.
اینروزها هر دم به خط آخر می رسم .
پیش رو دریایی از مه ، پیش رو دیواری از سنگ
سال هاست چون زورقی تکیده ، سرگردان ام در دریای خروشان و بیکران زندگی. دریایی خشمگین و طوفانی با امواج سنگین و پرتلاطم. تمام تنم خسته و فرسوده از شدت ضربات بی امان امواج کف آلود. همیشه در نبرد با امواج خروشان و باد مخالفی که همیشه ساز مخالف می زند. برای چه؟ برای رسیدن به ساحل آرامشی که هیچگاه نیافتمش تا رهایی یابم از سرگردانی در این دریای بی مرز. گرفتار در این دریای طوفانی و مه گرفته ، که در آن نه نشانی از یک ناجی می یابم و نه فانوسی که با نور خود این گم گشته را به لنگرگاهی هدایت کند و نه حتی نشانی از مرغان دریایی که امید نزدیک شدن به خشکی را در دلم زنده کند. بادهای سرگردان و امواج پریشان گم می کنند در هیاهوی خود صدای فریادهایم را. آری اینجا هنگامه ای برپاست. هنگامه ای از موج و خروش که مرا تاب ایستادگی در برابر آن نیست.گویی این دریا عهد بسته تا مرا در هم نشکسته آرام نگیرد و در این زمانه ای که هیچ کس به عهدش وفادار نیست ، این دریای بی انصاف محکم و استوار بر عهدش ایستاده و پافشاری می کند.
دیری ست احساس خستگی می کنم. ناامید از رسیدن به ساحل آرامش ، انگیزه ای برای جنگیدن با این دریایی که روز به روز بزرگتر می شود و بی رحم تر ندارم.
چندی ست خود را سپرده ام به دست امواج این دریا. بگذار به هر سو می خواهد ببرد این زورق فرسوده را. بگذار این باد مخالف هر چه می خواهد بوزد بر تار و پود کهنه بادبانهای این زورق. بگذار درهم شکنم زیر ضربات بی رحمانه ی این امواج نابودگر. چه باک؟
هراس من از درهم شکستن به دست شلاق امواج نیست.
هراس من از مدفون شدن در قعر این دریای ناآرام نیست.
هراس من از پژمردن آرزویی ست که به تازگی در وجودم جوانه زده. اولین و تنهاترین آرزوی زندگانی ام.
بعد نوشت : بعضی وقتها دنیا اون دنیایی نیست که ما می خوایم. اما ما قلبمون رو داریم و قدرت تخیلمون رو که دنیا رو اونجوری بسازیم که دوست داریم.
شاید زندگی کردن با یه خاطره و خیال دردناک و تاسف بار باشه ولی گاهی اوقات تنها راهیه که میشه از زندگی لذت برد.
معجزه ی آمدنت
روزی که آمدی
مسخ شده بودم
در سیاهچال زندگی ام
آمدی و
چون باران بر من باریدی
بر من باریدی و
شستی از وجودم
تمام سیاهی ها را , تاریکی ها را
آمدی و با آمدنت
از پیله ای که بر خویش تنیده بودم
بیرون آمدم
چون شعری ناب
پا به زندگی ام گذاشتی
که هیچگاه از دوباره خواندنش خسته نخواهم شد
آمدی و احساس کردم
ستاره ای در آسمان تار زندگی ام
درخشیدن آغاز کرد
آمدی و
حالا
من به تو دچار شده ام
نازنینم
اکنون چندیست
به انجماد رسیده ام
با خورشید نگاهت بر من بتاب
بگذار گرم شوم
در هرم سوزان نگاهت.
چشمانت را
از من دریغ نکن
بگذار غرق شوم
در گرداب نگاهت .
بانوی من
بگذار همه به وهم داشتن چشمانت
دل خوش کنند
عمق نگاهت را
به هیچ کس جز من
نبخش.
من به انتظار می مانم .
برای تو که عشق ات یک سره زندگی ست
ای خنیاگر زندگی من
از راهی دور برایت می نویسم
برای تو که
در لحظه لحظه هایم حضوری رنگین داری
تویی که
نخستین برق نگاهم که
به نگاهت گره خورد
زان پس به هر جا که می نگرم
تنها یک جفت چشم می بینم
چشمان زیبای تو را.
اکنون فرسنگ ها دور از تو
در کافه ای دنج ، گوشه ای از جنگل
برایت می نویسم
اینجا همه چیز عالی ست
جنگل به دست خزان رنگ به رنگ شده
بارانی که جسورانه می بارد
هوایی مه گرفته
جاده ای خیس و پیچ در پیچ
که انتهایش در مه ناپدید می شود
کافه ای گرم با شیشه های بخار گرفته
و چای داغ.
تنها یک چیز کم است
عطر حضور تو
این چیزی ست که کم دارم
همیشه این را کم دارم
نمی دانی چقدر به تو محتاجم
در این فصل زیبا و دلگیر
که بی حضور تو
فقط دلتنگیش را احساس می کنم
کاش می شد در این جاده مه گرفته
دست در دست تو
تا انتهای هستی گام بردارم
آه
نوشتن برای کسی که دوستش داری
چه دشوار است
احساس خفقان دارم
گویی تمام وجودم گر گرفته
باید از کافه بیرون بزنم
زیر باران بودن بهتر است
صورتم که از قطره های باران خیس شود
دیگر کسی اشکهایم را نمی بیند
نازنینم
اینروزها دلتنگم
هر لحظه در جلجتای چشمانت
به صلیب نگاهت مصلوبم کن
و آنگاه در آغوشت پناهم بده
آغوشت تنها جایی ست
که می توان به آرامش رسید
بگذار تا همیشه مصلوب نگاهت بمانم .
دنیای این روزای من
فریادم رنگ سکوت گرفته
روحم بوی مرگ
جنازه ام اما
در حال زندگیست
برای روز میلاد تن من
دیشب در آستانه ی سی سالگی همه ی زندگی ام را بالا آوردم. همه ی زندگی ام را مرور کردم به دنبال لحظه ای که بتوانم به آن افتخار کنم. اما جز هیچ نیافتم. جز انسانی که از کودکی هیچگاه به این زندگی خو نگرفت. انسانی که همیشه احساس می کند به این دنیا تعلق ندارد. کسی که همیشه سودای رفتن به سر داشت. رفتن از سردابه ی به جایی که ناخواسته از آنجا آمده بود.
امروز در سی امین مهرماه عمرم احساس می کنم لابلای چرخ دنده های بزرگ این زندگی خرد شده ام . احساس می کنم انسانی هستم تاریخ مصرف گذشته . نمی دانم تاریخ مصرف انسانها راچه کسانی و کجا تعیین می کنند. اما احساس می کنم موجودی هستم که تاریخ انقضاء اش به سر رسیده و به موجودی دور انداختنی بدل شده.
حالا در روز میلاد تن خود باید جشن بگیرم تمامی این مصائب را.
پس در تنهایی خویش می نشینم و در کنار تمام دلتنگی هایم ، بی قراری هایم ، سرگشتگی هایم و به یاد کسی که باید باشد و نیست و به افتخار تمام تاریکی ها ، سیاهی ها و پوچی ها شمعی روشن می کنم و جشن می گیرم این زندگی ناخوشایند را.
پی نوشت : همه از مرگ می هراسند ، من از زندگی سمج خودم
خیال خیس
دیشب پا به خیالم گذاشت
آرام و با وقار
با چشمانی ساحر
لبخندی دلربا
سینه ای پر از رازهای نهان
چون معبدی قدیمی
و قلبی دست نیافتنی
به مانند گنجی ناپیدا در جزیره ای
و مثل همیشه لوند و زیبا
چون الهه ای پرستیدنی
در خیالم
دست در دستش
جنگلهای سبز و آبی بیکران دریا را زیر پا گذاشتم
و مات تماشای او بودم
غرق در نگاه جادوگرش
نمی دانم این خیال خوش چه مدت به طول خواهد انجامید
اما
ناگهان به خود آمدم
تنها در کنج اتاق تاریک
و خیالی که
حالا خیس بود از سیل اشکهایم
چندیست در نبودش
دیگر خیالم آرام نیست
گاه و بیگاه خیس می شود
زین پس باید
برای خیالم
به فکر چتر باشم
چتری که به اندازه ی همه ی روزهای عمرم باشد .
← صفحه بعد
نظرات ()